هر چه را که دوست بداری زیباست

آری از عشقت میگذرم به خاطر خودت و معشوقت. قلبم ر ابه سکوت وادار میکنم

آپ اخر

سلام. بچه ها خوبید. اومدم یه خبر مهم بهتون بدم. این وبلاگ برای آخرین باریه که داره آپ میشه.  خیلی دوست داشتم این وبلاگ رو برای همیشه داشته باشم ولی نشد. اشکال نداره من عادت دارم به مرگ آرزوهام. همتونو دوست دارم . بدون این که متوجه بشم همتون جزوی از وجودم شدید.

این آدرس وبلاگ جدیدمه. اگه دوست داشتید که دوستیمون ادامه پیدا کنه به اون وبلاگ برید. چون دیگه فضای این وبلاگو نمیتونم تحمل کنم.  این جا داغ دلمو تازه تر میکنه. اشکمو در میاره . پر از نام و یاد رویا است . داشتنش هم دیگه برام شد مثل اسمش رویا.

رویا رویا رویا چه کردی؟ چقدر گفتم این کارا رو نکن. دیدی آخرش جزاشو داری میبینی؟ رویا دیگه اسمتم برام نحسه. دلمو بدجور شکوندی . خودت نشکستی ولی واسطه شکستن بودی دلیل شکستن بودی. کاشکی بیدار میشدم و میدیدم همه ی اینا یه خوابه یه کابوسه. ولی حیف که واقعیته . حالا دیگه خودتم بکشی مال هم نمیشیم. میخوام همه ی پل هایی رو که منو به خاطرات گذشته متصل کردنو نابود کنم. یادگاریهاتو که بهت پس دادم آهنگ هاتم که از تو گوشیم حذف کردم. شماره هاتم حذف کردم. عکساتم از تو لپ تاپ حذفیدمو و هر عکس تو ی آلبوم هم پاره پاره کردم. ایشالا خدا کمکم میکنه دیگه بهت فکر نکنم. با این که دوستت داشتم ولی خداییشو میگم خداییش لیاقت منو نداشتی اینو فقط من نمیگمو اینو تمام کسایی که  منو تو رو میشناسن و از عشقمون خبر دارن میگن. گفتم کسی که برای آینده ی من تصمیم میگیره این رفتار و اخلاق و کاراتو قبول نداره گوش ندادی حالا نتیجه اش رو ببین .

خب بچه ها همه حرفا رو زدم هم به شما هم به رویا . دیگه لحظه ی تلخ خداحافظی رسیده امیدوارم که همتون به آرزو هاتون برسید. همتونو از راه دور میبوسم . خدا حافظ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:3  توسط helya  | 

نبودت رو دارم آه میکشم

چقدر خوبه که تو ناراحتی هام رو نمیدونی. چقدر خوبه که تو خنده های ظاهریم رو باور میکنی. چقدر خوبه که تو حرفای جامونده ی قلبمو نمیدونی چون میدونم برات خسته کنندس حوصله ات سر میره.

من هنوز دوستت  دارم. دیشب دلم هواتو کرده بود هوای گریه داشت دلم. مثل همیشه شونه هاتو کم داشتم. دلم میخواست بغلم میکردی و منم سرمو میذاشتم رو شونه هاتو تا میتونستم گریه میکردم تا آروم بشم. بعد تو با دستت اشکامو پاک میکردی و میگفتی عزیزم دیگه بسه خیلی گریه کردی دیگه کافیه همه چیز درست میشه نگران نباش. من بازم گریه میکردمو تو هم پا به پای من گریه میکردی و آرومم میکردی. زهی خیال باطل!!!! عجب رویای قشنگی بود!!!!

 

کاش میشد آینده رو دید. دلم تنگ شده برات. دلم میخواد اسمتو بلند صدا بزنم همین الانم که دارم اینا رو تایپ میکنم اشکام دارن میریزن پایین . جلوشونو نمیگیرم پاکشون نمیکنم اشکایی که برای تو ریخته بشن برام به اندازه یه دنیا ارزش دارن..

دوستت دارم. کاشکی اینو میفهمیدی . کاش میتونستی درک کنی کاش...

گریه كنم یا نكنم آخر ماجرا رسید
گریه كنم یا نكنم قصه به انتها رسید

تو میروی و آینه پر می‏شود از بی‏كسی
از من سفر میكنی و به مرگ قصه می‏رسی


ببین كه آب می‏شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گریه كنم یا نكنم آخر ماجرا رسید
گریه كنم یا نكنم قصه به انتها رسید

تو جامه‏دان پر می‏كنی من خالی از جان می‏شوم
یك لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می‏شوم


بعد از تو با من چه كنم با من بی‏پناه من
كجای شب پنهان شوم كجای این عاشق‏شكن

تو می‏روی و جان من گور ترنم می‏شود
خورشیدكی كه داشتم در شب من گم می‏شود


چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن
برای بار آخرین تنها نگاهی كن به من

گریه كنم یا نكنم آخر ماجرا رسید
گریه كنم یا نكنم قصه به انتها رسید

تو جامه‏دان پر می‏كنی من خالی از جان می‏شوم
یك لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می‏شوم


بعد از تو با من چه كنم با من بی‏پناه من
كجای شب پنهان شوم كجای این عاشق‏شكن

تو می‏روی و جان من گور ترنم می‏شود
خورشیدكی كه داشتم در شب من گم می‏شود


چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن
برای بار آخرین تنها نگاهی كن به من

گریه كنم یا نكنم آخر ماجرا رسید
گریه كنم یا نكنم قصه به انتها رسید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:2  توسط helya 

حالم بده!!! زنبور گازم زده!!!

حالم خیلی خرابه داغونم. بین این همه ادم چرا کسی نمیتونه منو درک کنه؟ تنهام خیلی تنها. دلم به داداشم خوش بود که اونم  دلم شکست و تنهام گذاشت و رفت.خیلی سخته اینو بگم ولی میگم: کم اوردم. دارم میمیرم. دارم زجر میکشم. هر روز میای خونمون که زجرم بدی. میای و با اون خنده هات و مسخره بازیات دلمو دوباره ببری. خسته شدم بس که الکی وانمود کردم فراموشت کردم. نه این یه دروغه بزرگه . من هنوز دوستت دارم هنوز بهت فکر میکنم. هنوز با یاد تو آرامش میگیرم. هنوز اسمت میاد نیشم باز میشه. هنوز وقتی میبینمت قند تو دلم آب میشه. ولی با این همه چون دوستت دارم خوشبختیت آرزومه پس به خاطر تو خودمو عشقمو نادیده میگیرم و فقط به تو خوشبختیت فکر میکنم. باور کن این به نفع خودته. پس اینقدر نیا ازم عذر خواهی کن. تو هم سعی کن منو فراموش کنی .

تو هنوز هم تنها رویای قلب کوچکم هستی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 18:52  توسط helya  | 

خوشبختیت آرزومه


اگه اون که کنارته ، تو رو بیشتر از من می خواد

اگه با همون راحتی ، اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد ، تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون ، از خاطرم نرفته

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول میدونستم نمی مونی

میدونستم نمیتونی عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه اون که عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه ، حتی با من نباشی

حتی از خاطره هامون جدا شی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:13  توسط helya 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:32  توسط helya  | 

یه یادتم

این شعر از آقای محمد یاوریه. همیشه باهاش آروم مشم:

یتیمی درد بی درمون دنیا

غم نبودنت سنگین بابا

لالالالالالا بابا کجایی

لالالالا بابا پس کی میایی؟؟؟؟؟؟

لالالالالالابابا دردت به جونم

لالالالابابا بی تو نمیمونم

لالالالابابا دردت به جونم

لالالالا بابا بی تو نمی مونم

جای دستات خالیه رو شونه هام

رفتنت رو حالا باور میکنم

تا نفس دارم اره نمی تونننننم

با نبودنت دارم دق می کنم

لالالالالالالا بابایی

لالالالالالالابابا کجایی

لالالالابابا دردت به جونم

لالالالابابا بی تو نمیتونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:38  توسط helya 

مزاحم

رویا دیگه بسه. مردم از بس گفتم تمومش کن. دیگه حتی تحمل دیدنتو ندارم . از آهنگایی که بهم میدی حالم به هم میخوره. از اون نگاهایی که یه زمان عاشقش بودم بیزارم. بابا دیگه چه طور بگم دوستت ندارم. من اصلا عاشقت نبودم. شاید یه نوع عادت به بودنت بود. شایدم یه دوست داشتم ساده بوده که من زیادی بهش بال و ژر دادم. شایدم یه عشق بچگانه بوده. ولی هر چی بوده دیگه برای من تموم شده. دیگه نمیخوامت. تقصیر خودتم هست. من از همون بچگی باهات سرد بودم. همیشه جلوی جمع ضایع ات میکردم. یه جورایی میشه گفت تحقیرت میکردم. ژس از این بابت خبالم راحته که هیچ وقت منتتو نکشیدمو الکی وابسته ات نکردم. لطفا  دیگه بهم نگاه نکن بهم آهنگ عاشقانه نده. یادگاری نده . دوستم نداشته باش. اینقدر هم خودتو بهم نچسبون . دیگه به دوستم اس نده و بگو من هلیا رو دوست دارم. دیگه اسممو  به زبون  نیار .

این که دوستم داری در عین این که دیگه دوستت ندارم زجرم میده. احساس میکنم الان عاقل شدم. میخوام عاقلانه تصمیم بگیرم نه از سر احساس. پس ازت خواهش میکنم برو به زندگیت برس. به خدا دیگه نمیدونم چه طور بهت حالی کنم که دوستت ندارم. دیگه نمیخواد برای به دست آوردن دلم بری موهاتو مدلی که من دوست دارم بزنی یا لباسی که من خوشم میاد بخری.  بابا به کی بگم میخوام دیگه آزاد باشم. دیگه نمیخوام عاشق باشم . میخوام عاقلانه کسی دوست داشته باشم. خداییش من به چیت بنازم. چند شب پیش یه نفر ازم همین سوالو پرسید به خدا  خجالت کشیدم. چون نمیدونستم باید چی بگم. بگم به نماز خوندنش؟ به اخلاق خوبش؟ به احترام به بزرگترش؟ به صداقتش؟  به مسئولیت پذیریش؟ به ادبش؟ به درس و دانشگاهش؟ به چی؟ هاااااااااااااااا؟؟ با تو هستم آخه من به چیت بنازم؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه هیچ احساسی تو قلبم نیست نه به تو نه به هیچ کسی دیگه. تویی که بودنت یه زمان بهم آرامش میداد الان بودنت داره آرامشو ازم میگیره. کاشکی همین الان بلند بشی از خونمون بری بیرون

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 19:35  توسط helya  | 

کسی که بی وقفه مرا شکنجه میدهد

خبر به دورترين نقطه جهان برسد


نخواست او به من خسته بي گمان برسد


شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت


«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »


چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر


به راحتي کسي از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست تراش داشته!!! به آن برسد


رها کني بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه ...!! نفرين نمي کنم که مبادا


به او که عاشق او بودم زيان برسد


خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود


              خدا کند که فقط آن زمان برسد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:11  توسط helya  | 

من دیگه عاشق نمیشم

روزای غم کجایی تو ... تو خوشیا کنارمی

پشت دستمو داغ میکنم ... تو دیگه عشق اخری

قلبمو ببین که پاره پاره است ... نتیجه ی عشق دوباره است

جدایی از توخیلی سخته ... برای تو خیلی سادست

حیف از این اشکای پاکم ... که ابرومو میبره

من اشکامو پاک میکنم ... این گریه های اخره

عاشق شدن یه اشتباهه ... واسه دلی که زود باوره

دوره عاشقی خط می کشم ... این اشتباه آخره

یه جوری آتیشم زدی ... با هیچی خاموش نمیشم

توام خودتو خسته نکن ... من دیگه عاشق نمیشم

هر کاری که کردی با من ... خدا میاره یه روز سرت

نیاز به نفرین من که نیست ... دعای من پشت سرت

سوختمو خاکسترمو ... دیگه داره باد می بره

من دیگه عاشق نمیشم ... این سوختنای آخره


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:33  توسط helya 

انتظار! همیشه تا همیشه!


خسته ام از به انتظار هیچ کس نشستن! و خستهء یک راه پر پیچ و خم!

تنها تو شاید بتوانی پایانی باشی برای انتظار! تنها تو!

تو که هنوز چشمانت دروغ گفتن نیاموخته اند!

تو که هنوز نیاموختی لباس بر تن نگاهت بپوشانی!

تو که هنوز چشمانت دروغ لب هایت را فاش می کند!

تو که هنوز کودکی پاک و معصوم!...

و یا شاید....

و یا شاید این انتظار کمی طولانی شود! به اندازهء تمام عمر من

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 13:56  توسط helya  | 

برای پدرم

گفتی : بنویسید آب ...

همه نوشتیم ...

گفتی : بنویسید بابا آمد ...

همه .... همه نوشتند به جز من ! یادت می آید خانم معلم ؟؟!!

همه نوشتند بابا آمد اما من نوشتم بابا رفت ...

همیشه از همان اول که اسم بابا می آمد بغضم می ترکید و گریه می کردم .

مثل روزی که تو دیکته می گفتی و من نبود بابا را آه می کشیدم .

 خانم یادت می آید وقتی بغلم کردی چقدر اشک ریختم ؟!

یادت می آید گفتی : نباید گریه کنی چون بابا ناراحت می شود ؟!

من هم قول دادم که هر وقت اسم بابا آمد انقدر گریه نکنم ...

خانم معلم اجازه ؟! می شود یک چیزی بگویم ؟؟ راستش می خواستم اعتراف کنم ...

خواستم بگویم من به قولم وفا نکردم. آخر می دانید سخت است اسم بابا بیاید و من دلتنگ نشوم .

سخت است اسم بابا بیاید و چشمانم بارانی نشود ...

 خانم معلم هنوزم که هنوز است بعد از ده سال هر وقت اسم بابا می آید مثل روزهای کلاس

اولم که تو دیکته "بابا آمد" را می گفتی ، گریه ام می گیرد .

هنوزم که هنوز است هر وقت بابای زهرا و سارا و مرضیه را می بینم گریه ام می گیرد !!

بین خودمان باشد اما من دلم بابا می خواهد . بزرگ شده ام قبول اما بدون بابا بزرگ شدن

سخت است درست مثل درس غذای لذیذ آخر کتاب که هیچ وقت یاد نگرفتمش ...

 خانم معلم اجازه ..؟! می شود یک خواهشی کنم ؟

می شود شما از خدا جان بخواهید برای یک ساعت هم که شده بابای من را از بهشت بفرستد

زمین تا یک دل سیر نگاهش کنم ؟

 خانم معلم اجازه..؟! می شود از طرف من بگویی :

" بابای گلم دختر کوچولویت با اینکه بزرگ شده اما اینجا، یعنی روی زمین دور از تو و هر روز بیشتر از روز قبل برای تو دلتنگ می شود ... خیلی ...خیلی " 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:22  توسط helya 

در جستجوی خدا

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد.

رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود، مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛

 درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي. كاش مي دانستي آنچه در جست وجوي آني، همين جاست...

 

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گِل است، او هيچ گاه لذت جست وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد.

 

مسافر رفت و كوله اش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...

 

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.

زير سايه اش نشست تا لختي بياسايد.

 

مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

 

درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داري، مرا هم ميهمان كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام، كوله ام خالي است و هيچ چيز ندارم.

 

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.اما آن روز كه مي رفتي، در كوله ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.

حالا در كوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت... 

 دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم وپيدا نكردم و  تو نرفته اي، اين همه يافتي!

درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم ، و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:48  توسط helya  | 

اطلاعیه......

 

سلام .

بچه یه خبر مهم توجه کنید...........................................

من قاتلم من خودم با دستای خودم کشتمش . با افتخار می گم که قاتلم هم خودشو کشتم هم خاطراتشو ......


سلام رویا . نمی پرسم خوبی چون می دونم که خوبی. این آخرین باریه که دارم باهات حرف می زنم  می خوام برم می خوام ازت بگذرم می خوام هم خودت رو از دلم بریزم بیرون هم خاطره هاتو . تو لیاقت منو و عشق پاکمو نداشتی . توی این سال ها هر چقدر ناراحتم کردی به روی خودم نیاوردم و گفتم اشکال نداره یه روز بالاخره  درست می شه . اخلاقش عوض می شه . هر کی بهت توهین می کرد باهاش دعوا می کردم . من برای تو خیلی کارا کردم ولی تو چی ؟؟؟؟؟؟

به قول سعید ساب  و خاله جانم خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند . الان واقعا من به این حرف رسیدم . چه انتظار های بی جایی داشتم چطور می تونستم از تو که به پدر و مادرت احترام نمی ذاری انتظار احترام داشته باشم . تو یه آدم مغروری . غرور بیجات باعث شده تنها بمونی. توی یه آدم ترسو هستی که از گفتن حرفات واهمه داری. تو هیچی نداری. تو هیچ کدوم از شرایطی که من می خواستم رو نداری. تو نه صادقی نه مهربونی نه اون قدر قوی هستی که بتونم با آرامش بهت تکیه کنم.  هم برای خودم متاسفم هم برای  تو . برای خودم چون بهترین موقعیت زندگیم رو به خاطر آدمی مثل تو از دست دادم . برای تو چون عشقی به این پاکی رو از دست دادی .

دیگه حتی کوچکترین ارزشی هم برای من نداری . تو فقط زورت به آدم های ضعیفی مثل خواهرات می رسه. دیگه بهت اعتماد ندارم . من برای تو حتی  غرورم رو زیر پا گذاشتم ولی دیکه کافیه می خوام برگردم به پارسال به موقعی که یه دختر شاد و پر انرژی و پر غرور بودم. هر چیزی پیشم داری رو بهت پس می دم . اون قلبی رو هم که بهت داده بودم ارزونی خودت چون دیگه لازمش ندارم می خوام به جای قلب توی سینه ام سنگ بذارم. هر کاری خواستی باهاش بکن برام مهم نیست خواستی بشکنش خواستی زیر پات لهش کن . برام فرقی نداره.

بازم خوبه که هویت واقعیت رو الان دیدم. حتی از اسمت هم حالم به هم می خوره حیف این اسم قشنگی رو که روی تو گذاشتن. به حق همین ماه عزیز ان شاء الله خود خدا انتقام تک تک ناراحتی هام و .... رو ازت بگیره . سپردمت دست خدا اون بهتر می دونی باهات چی کار کنه .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:5  توسط helya  | 

new life

همه چیز از اون روز شروع شد از اون روز به یاد ماندنی از اون روزی که بعد از مدتها به خودم اومدم و دیدم که دارم توی مرداب غرق می شم. داشتم فریاد می زدمو کمک می خواستم خالی بودم توی وجودم احساس خلاء و پوچی می کردم. ناامید ناامید بودم . ناراحتی و یاس بر من چیره شده بود . اون موقع بود که خدارو به یاد آوردم . صداش زدم . کمکم کرد از مرداب منو بیرون کشید . الان پر پرمخدا تموم وجودمو پر کرده . دوباره خدا به قلبم اومده با خودش برام یه دنیا شادی آورده . خدا بهم ثابت کرد که همه ی آدما مثل هم نیستند . دارم می خندم . بعد از سال ها دارم از ته دل می خندم . این خنده رو اول به خدا و بعد به دوستم به خواهر دلسوز و مهربونم مرضیه جون مدیونم. کسی که ۲ سال تموم روی اندیشه ها و باور های من کار کرد تا یه کم از ناامیدیه من کم کنه. از اون روز به بعد من یه زندگی جدید شروع کردم یه زندگی پر از شادی و امید . من خیلی خوشبختم به خاطر این که با این که خیلی خطا کردم بازم خدا محبت به خودش رو توی قلبم گذاشت. برای اینکه یه مادر خوب و مهربون و فداکار دارم یه مادری که به خاطر من همه کار کرده حتی از جوونیش گذشته. یه دوست خیلی خوب دارم که به داشتنش افتخار می کنم. یه عشق خوب و پاک دارم . خوشبختی از این بالاتر!می خوام این وبلاگ رو که بیشتر به ماتمکده شبیه بود تا وبلاگ تغییر بدم می خوام تبدیلش کنم به ایستگاه شادی. امیدوارم که بتونم موفق شوم به امید خدا .

 حس غریب یک شعر

در تو ,تا دور دستهای زندگی سفر خواهم کرد
و بامدادان ,از جشن هزاره های آتش باز خواهم گشت.

اینک حس غریبی
در اعماق وجودم شعله می کشد.
وقتی سخن می گویی : از ترانه ی پرسش پر می شوم.
و آنگاه که از خواب ستاره های خاموش باز می گردی
هزار شعله زرین از چشم آفتاب به سویت می آید!

نازنین!
به تماشایت باز هم می نشینم
و رازهای ناگزیر را در کلام تو می جویم.
مگر گاهواره دنیا فرو ریزد تا من تو را از یاد ببرم.
حس نگاهی
غرور لبخندی
و یا ماتم اشکی
در شکوه گیسوی توست
که با آنها من همیشه نام زندگی را به خاطر می آورم...

نازنین!
آرزوهایم را در کوچه های بی صدای تاریخ می ریزم
و نشانی عبورت را تنها از ستاره های آسمانم می خواهم.
چرا که بی تو ناتمامم
و با تو از همیشه تا همیشه پر از واژه های عشقم

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 9:46  توسط helya  | 

قضاوت نابجا

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط helya  | 

سکوت....

دلم بدجوری شکسته . یه نفر که اصلا ازش انتظار نداشتم خیلی راحت پاش رو با تمام قدرت گذاشت رو دلم . البته اون نمی دونست داره کی رو نابود می کنه ولی حرفاش اونقدر نیش دار بود که تا ته قلبم نفوذ کرد. یه دوست خیلی خوب و قدیمی بهم می گه تو افسرده شدی من بهش حق می دم که همچین فکری کنه ولی این اصلا تقصیر من نیست این کار آدمای روزگاره اونا بودن که با من این کارو کردن اونا بودن که باعث شدن همه درد و رنج هامو بریزم توی خودم و درباره اش با هیچ کس حرف نزنم. آخه از نگاه هاشون بیزار بودم . توی سال های گذشته هر ناراحتی کوچیکی رو ریختم توی خودم ولی الان تموم اون ناراحتی های کوچیک به یه ناراحتی خیلی بزرگ تبدیل شده و باعث شده که دوست خوب و مهربون دوران بچگیم بهم بگه تو افسرده شدی .
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 9:42  توسط helya 

چند داستان کوتاه

ایستاده به انتظار

 

سال اول زندگی ، شاد و سرحال بود .

سال دوم ، بزرگ شده و دیگر می فهمید .

سال سوم زندگی اش ، بزرگتر شده و بیشتر می فهمید .

هر سال که می گذشت بر سن و معلومات او افزوده می شد اما هیچ وقت نتوانست به این

سوال پاسخ دهد که .. چرا به انتظار ایستاده است ؟

اکنون خیابانی در زیر پایش عبور می کند و او توانسته به پاسخ آن سوال پی ببرد و در

جواب بگوید : « من به انتظار هیزم شکن ایستاده ام » .

 

معنای آزادی

 

  زندانی با فریادی زندانبان را خبر کرد . زندانبان با عجله به سمت

 سلول زندانی رفت و به او گفت : « چیه ، چرا اینقدر سر و صدا

 می کنی ؟ »

 زندانی به زندانبان گفت : « آزادی یعنی چی ؟ »

 زندانبان گفت : « مگه معنی آزادی رو نمی دونی ؟ »

 زندانی خندید و گفت : « نه نمی دونم ، یعنی می دونستم الان

 فراموش کردم ، می شه معنی آزادی رو بهم بگی . »

 زندانبان گفت : « آزادی یعنی ... »

 و زندانی بعد از شنیدن معنای آزادی ، تصمیم گرفت که آزادی و

 معنای آن را برای همیشه از یاد ببرد . او خواست که همیشه در

 زندان بماند .

کشتی

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:13  توسط helya  | 

اعلام یه خبر

توجه     توجه43.gif

سلام بچه ها . خوبید ؟ یه خبر دارم اگه گفتید چیه؟15.gif

حدس بزنید39.gif

....................

.......................

.....................

.........................

نتونستید بفهمید ؟؟؟

خوب خودم می گم دیگه شما این قدر فکر نکنید76.gif

اونایی که حدس زدن امروز تولدمه 78.gif درست حدس زدن حالا براشون یه تشویق41.gif

امروز ۱۷ سال از عمرم می گذرد به خودم تبریک می گم عجب دنیای انتخاب کردم184.gif چه قدر زود شد ۱۷

سال. انگار همین دیروز بود که تولد ۵ سالگیم بود . چه قدر اون سال تولد بهم خوش گذشت 5.gif چون در

کنار کسایی بودم که دوسشون داشتم و اون ها هم دوستم داشتن.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد والان جاشون خیلی خالیه12.gif

خوب بچه ها باید برم امتحان هام امروز تموم شدن و من کلی کار دارم. شرمنده که نمی تونم بهتون سر

بزنم . ان شاءا... دفعه بعد حتما حتما بهتون سر می زنم .تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدقول می دم

فعلاااااااااااااااا بای بچه ها27.gif   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 17:35  توسط helya 

آخرین امتحان دردناک

سلاااااااااااااام چه قدر خوش حالم . هم به خاطر این که بعد از یه مدت اومدم شما دوستای گلم رو ببینم و هم این که امتحانام تموم شد. امروز آخرین امتحانم بود والبته یه درس سخت و تخصصی . ( زیست داشتم) .من برای این امتحان خودم رو خیلی آماده کرده بودم 3 روز تمام داشتم درس می خوندم . تا ساعت 2 شب بیدار می موندم و از اون طرف صبح ها ساعت 7 بیدار می شدم . خلا صه بگم اون قدر خونده بودم که کاملا مطمئن بودم 20 می شم . ولی از اون جایی که من به هیچ چیز شانس ندارم شب قبل از امتحان حالم بد شد از نصفه شب دیگه شروع شد . امتحانم فردا صبحش بود . من بیچاره با اون مریضی سخت پاشدم رفتم امتحان دادم . چقدر نقشه های زیادی برای امروز کشیده بودم . قرار بود تا ظهر با بچه ها توی مدرسه باشیم . می خواستیم یکی از بچه ها رو بفرستیم بره برای همه بستنی بخره و توی پارک بشینیم و با هم حرف بزنیم . هر چی نباشه ما ها تا 3 ماه قرار بود از همدیگه جدا بشیم . امروز از اول امتحانم تا موقعی که برگه رو دادم مامان بی چارم کنارم نشسته بود . بعد از امتحان منو برد دکتر . حالا بشنوین از دل منه بی چاره . منی که توی عمرم یه آمپول بیشتر نزده بودم اون هم مربوط می شه به 3-4 سال پیش . دکتر گفت باید 2 آمپول و یه سرم بزنی. همون موقع داشت گریه ام می گرفت . این قدر به دکتره التماس کردم و این قدر بگو مگو کردیم تا آخر راضی شد یه آمپول رو حذف کنه. بعد از این که سرمم تموم شد مامانم جنازه ام رو آورد خونه .! ولی الان که یه چند ساعتی از اون ماجرا گذشته احساس می کنم حالم خیلی بهتر شده. این هم بود ماجرای آخرین امتحان ما . والبته یه ماجرای تاریخی و فراموش نشدنی.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 16:59  توسط helya 

ببین دیگه بس نیست....

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 17:54  توسط helya  | 

پرسش

آهای

آهای با تو ام

همین بود

عشقت همین بود

چرا ؟؟؟؟

چرا می گی می خوای ازم بگذری

اگه می خواستی بری

پس این یادگاری ها رو چرا دادی

حالا من با این یادگاری ها چی کار کنم

با اینا می خوابم

با اینا از خواب بیدار می شم

با اینا نفس می کشم

با اینا زندگی می کنم

کل زندگیم شدن اینا

بی انصاف اگه می خواستی بری

چرا منو به خودت وابسته کردی

می خواستی انتقام چی رو ازم بگیری

چی؟؟؟؟

چرا جواب نمی دی؟؟؟

دارم دیوونه می شم

مثل یه تیکه یخ می شینی جلوم و

با نگاهی سراسر اندوه بهم نگاه می کنی

من از نگاهت باید چی بفهمم

اصلا چی می تونم بفهمم

چرا ساکتی؟؟؟

خواهش می کنم

برای یک بار هم که شده

سکوتت رو بشکن

بگو باید چی کار کنم

فراموشت کنم یا.....

یا باز هم انتظار بکشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 18:40  توسط helya  | 

نگران

در خیابان فریادی نیست

در خیابان

هیچ صدایی

 به گوش نمی رسد

در کوچه پچ پچی نمی شنوم

ودر خانه

خبری نیست

اما در دلم انگار

آشوب گمنامی

جان می گیرد و نطفه می بندد

نمی دانم

بیقراری دلم از

ناحیه چیست!

همه چیز مرتب است

ساعت کوک می زند

باران به جا می بارد

مرگ هم نوبت دق الباب را

سخت مراعات می کند

روی میز تحریر من نیز

همه چیز

به جای خود باقیست

اما

با اینهمه

انگار چیزی بزرگ را

گم کرده ام

انگار

چیزی از دستم

پریده است

ویاخیال پریدن دارد!

دلم به من می گوید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 19:14  توسط helya  | 

تفاوت

سلاااااام . خوببید؟؟؟؟؟؟؟ اااااااااااااااااااااهههههههههههه حالم از این بلاگفا بهم می خوره . نمی دونم دوباره چه مرگش شده که نظراتی که برای شما ها می نویسم رو ثبت نمی کنه اعصابم رو خورد کرده. بچه ها به نظر شما من چی کار کنم.؟؟؟؟ حالا اونو ول کنین دیگه بریم سر آپ امروزم: این چند وقت که نبودم یعنی اصلا موقعیت جور نمی شد که من بیام نت. همش داشتم فکر می کردم فقط به یه چیز . به فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن . شاید باورتون نشه ولی اونقدر فکر کردم که این روز های آخر احساس می کردم سرم مثل آتیش داغه داغ شده . خیلی دوست داشتم معنی واقعیه عشق رو بفهمم. خوب البته تا حدودی جواب سوال هام رو ÷یدا کردم . عشق یعنی دیوانگی . عشق یعنی نشاط . عاشق کور است. چون معشوقش تمام دیده اش رو پر کرده و نمی گذاره عیب هاش رو ببینه ولی دوست داشتن مقدسه . یه احساس پاکه . بیشتر آدما عشق رو با هوس اشتباه می گیرند ولی تا حالا کسی دوست داشتن رو با هوس اشتباه نگرفته . کسی که یه نفر رو دوست داره وجودش از اون فرد پر می شه ولی دیده اش پر نمی شه و به خاطر همین است که می تونه خیلی راحت عیب های اون شخص رو ببینه و با اون ها کنار بیاد . دوست داشتن یه فرد به آدم امید می ده یه امید برای بهتر سپری کردن ادامه ی زندگی . اصلا نمی دونم چرا این فکر ها اومده توی ذهنم . راستی بچه ها شما هم بیاید و درباره ی این موضوع نظر هاتون رو بدید. برای همتون از صمیم قلب آرزو دارم اون امیدی رو که گفتم بدست بیارید
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 12:2  توسط helya 

عذرخواهی

سلاااااااااااااااام بچه ها . خوبید عیدتون مبارک . اومدم برای معذرت خواهی . یه مشکلی برام ÷یش اومده بود که فرصت نمی کردم بیام نت . درسته که یه کم دیر شده برای تبریک عید ولی خوب خودتون به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه . وااااااااااااااااااااااااای بچه ها اگه بدونید چقدر دلم برای همتون تنگ شده بود . همش لحظه شماری می کردم که کی می تونم بیام نت. راستی چه خبرا . خوش می گذره سال جدیدی. امید وارم تعوی این سال خدا هر چیزی رو که به بهترین بنده اش می ده با شما ها هم بده . راستی من دیگه باید زود برم ولی شرمنده که نمی تونم براتون نظر بذارم بازم ببخشید شرمنده ام. خوب دیگه وقت رفتنه .......... خداحافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 18:27  توسط helya  | 

رویایی ترین جمله

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 13:29  توسط helya  | 

تنهایی

خدایا چه سخت است تنهایی

وچه بدبختی آزار دهنده ایست

تنها خوشبخت بودن

بودنی سخت تر از کویر است

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 9:0  توسط helya  | 

باد فراموشی

نم نم باران

باز هم صدایت را نجوا می کند

چه سرد و دردناک

آه!

ولی انگار دیگر خبری از تو نیست

ای تو!

هدیه آسمانی . درچه حالی

آیا برای لحظه ای بیاد من هستی

ویا نه!

من را به باد فراموشی سپرده ای

نمی دانم!

ولی حال دیگر من را چه می خوانی

آسمان به حال من می گرید

ولی ایکاش خود به حال خود می گریستم

تا بغض آتشین گلویم خاموش گردد

ولی انگار نه!

همچنان با سکوت خود آتشی به پا کرده ای

چرا نجوایی نمی آید

آه!

سکوتت را بشکن

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 14:22  توسط helya  | 

مرده

باران می بارد

تو در کوچه هستی

من هم به دنبالت

هر چه صدایت می کنم

صدایم را نمی شنوی

با چه سرعتی می روی

ومن دوان دوان به دنبالت می آیم

به دنبال هستی ام

به دنبال دنیایم

آری به دنبال تو می آیم

هر قدم که از من دور می شوی

گویی هزار قدم دور شدی

من همچنان به سوی تو می آیم

مثل این که تازه از خواب بیدار شده ام

یه خواب طولانی

آری مثل این که از گور برخاسته ام

ولی نه این مرده من نیستم

 این مرده چقدر آشناست

آه خدای من این مرده چقدر شبیه عشق من است

ومن این بار با صدایی نجواکنان می گویم

تنها نرو این راه رفتن نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 18:41  توسط helya 

آوای شوم

جغد روی پشت بام

بانگ او گوید که شادی شد تمام

ناله ای آمدصدایی توی گوشم زنگ می زد

گوییا شخصی دگر معشوقه ام را چنگ می زد

ناز می کرد بوسه می زد

عشوه می آمد برایش

دست می زد گیسوانش

او چه گفت : از من برایش

کآنچه افتادم به پایش

گفت: من هرگز تو را دیگر نخواهم

فرض کن من هم رفیق نیمه راهم

دوستان با من نشستن هم گناه است

دوستی با هر که کردم او رفیق نیمه راه است

قلبم اینک بی پناه است

عاشق است و عاشقی جرم و گناه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 15:58  توسط helya  | 

نامه ی یه دختر دلتنگ به خدا

سلام خداجونم

دارم داغون می شم

چرا منو نمی بینی

چه خطایی ازم سر زده که باید این طوری تنها باشم

جز این که امانتیت رو به یه نفر هدیه کردم

آره عشق رو می گم

من این عشق رو بهش هدیه کردم

پس چرا؟؟؟؟؟؟

چرا این طور تنها شدم

یعنی همه ی عاشقا  مثل من تنها یند

پس چرا می گن عشق یه نعمت بزرگه

چرا می گن قدر این عشق رو بدونین

خدا چرا اشک های هر شبم رو نمی بینی

خدایا دیگه از گریه های شبانه خسته ام

دیگه تحمل انتظار رو ندارم

خدایا کمکم کن

خدایااااااااااااااااااااا

..

..

..

..

خدایا بازم باهات حرف دارم

یه عالمه درد و دل

ولی چی کار کنم که سیل اشک هام اجازه نمی ده

 

 از طرف : یه دختر تنها

به یه خدای تنها تر

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 14:23  توسط helya